Top gear

تخته گاز

 
شب شعر
نویسنده : امیرحسین - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٤
 

زیاد سمت شعر خوندن نمیرم اما این قلم به حدی جذاب بود که حوصله آدم رو سر نمیبرد ، برای همین دوست داشتم شعر ایشون رو توی وبلاگ منتشر کنم.

گرگ بدجنس و بچه میش زرنگ

 شعری از :فرامک سلیمانی دشتکی(مازیار)

 از دفتر تنهایی نوع شعر غزل

شعر در ادامه...

 


به راهی دید گرگی بچه میشی


که تنها مانده از بی قوم و خویشی

 

به تدبیری کشید او دست بر ریش


به آرامی رساند خود را به آن میش

 

چنان ترسیده بود آن میش کودک


که یک ماهی همی ترسد ز لک لک

 

چو دیدش برق زد آن تیزیه چنگ


ز ترسش رفت در سوراخِ یک سنگ


به دو گفتش چنین آن گرگِ ناجنس


چرا ترسید ه ای دیدی مگر انس؟

 

من و تو هر دو حیوانیم ای دوست

 

تو در آن جامه  و من هم در این پوست

 

فقط باید که از انسان بترسیم

 

که خالق کرده او را زشت ترسیم

 

بدو گفتش چنین آن میش بچه

 

تو می ترسی ز انسانها من از چه؟

 


که من تنها ز گرگان می هراسم


برو ای گرگ جمع است من حواسم


تو می خواهی که خونم را بریزی


فراهم آوری یک چرب دیزی


به او گفتش چنین آن گرگ زیرک

 

نرنجیده ز من پشه و یا کک


پریشب بوده ام مهمان آهو


کلم خوردیم با یک ظرف کاهو


علفخوارم به جانِ باجناقم


بسی غم خورده ام اینگونه چاقم


نترس از من بیا ای بچه میشم


بیا پیشم بشین ای قوم و خویشم

 

به او گفتش چنین آن بچه با هوش

 

کجا کرده رفاقت گربه با موش

 

بیادم نیست رسم قوم و خویشی

 

گزیند همسری گرگی ز میشی


که میشان و گوزنان و بز و قوچ


ز ترس گرگسانان کرده اند کوچ


چه قومی و چه خویشی بین ما هست

 

برو اینجا نمان بیچاره ی پست

 

چنین گفتش به او آن گرگ حیله

 

که تا شاید برون آید ز پیله


ز اول ما ز نسل میش بودیم


من و بابای تو هم ریش بودیم


زن من هست اکنون خاله ی تو

 

هم او حس کرده بوده ناله ی تو

 

به من گفتش که خواهر زاده ی من

 

به دور از گله شد در دست دشمن

 

همی ترسم که دشمن چیره گردد


به خواهرزاده ام او را ببلعد


برو صحرا عزیزم را بجویش

 

ببوس از جانب این خاله رویش


که تنها یادگار خواهر من

 

همی ترسم بیفتد دست دشمن


که ما دشمن صفت بسیار داریم


چرا؟ چون ما ز نسل خالداریم


ندارند چشم بینند نسل مارا


نمیفهمند کوران اصل مارا


جدِ من بوده از نسلِ  بز و میش


منم اکنون شدم یک کهنه درویش


بریدم از شلوغیِ خیابان


پناه بردم به غاری در بیابان

 

خوراک من فقط کاه هست و یونجه


همه سرگرمیم تار و کمانچه

 

بیا تا گوشه ای دشتی بخوانم


نترس از من بیا آرام جانم


دوباره  گرگ را آن میش پیچاند


به گفتش می شود از دور هم خواند

 

چرا باید به نزدیک تو آیم


سپاس از لطفِ  تو خوب است جایم

 

چنین گفتش به او ان گرگِ دانا


به من شک کرده ای استغفرالله


چو خوانی دور یا نزدیک یک جمع


تفاوت بین فانوس است و یک شمع


که موسیقی ظریف است و پر از راز

 

عزیزم بی اثر می گردد آواز


مخاطب باید از خواندن برد هز


چو یک کودک که با چایی خورد گز

 

ولی نیشش زده بازم به گفتار


چنین گفتش به او آن میشِ هشیار

 

تو که کهنه دل و بیرنگ بودی

 

مخالف با نی و اهنگ بودی

 

چه شد اکنون شدی پیگیر اواز


شدی آوازخوان و دست برساز


بگو جانم که نیرنگ از چه داری


ترا با بچه میشی نیست کاری


ز دیگر در درون شد گرگِ بیمار

 

بدو گفتش نمیبینی دف و تار


دروغ از چه برای تو بگویم


خدا سنگم کند، شرمنده رویم


چنین گفتش به او آن میش کوچک

 

که تا شاید کند آن گرگ را دک

 

ولی من دوست دارم موزیک پاپ


از آن موسیقی های اونور آب

 

متال و هوی متال و موزیک راک

 

نه آوای نی و سنتور غمناک


کلام آخرم را بشنو ای گرگ

 

اگر داری بیاور سنج و یک ارگ

 

برای من بزن یک موزیک شاد


که همچون یک گَوَن رقصم بَرِ باد

 

چنین گفتش به او آن گرگ بد ذات


بدر گشتی ز راه ای بچه ی لات

 

جد اندر جدِ تو بودند  دانا


فضای نای و سنتور است حالا


به وقتش میزنم موسیقی پاپ

 

به ارگم من برایت موزیکی تاپ

 

که تا رقصی هرآنگونه که خواهی

 

اگر اکنون به نزدیک من آیی

 

به او گفتش به طعنه بچه ی میش


بگو ارگت کجاست ای کهنه درویش

 

همه دورو برت نی و دف وچنگ

 

حنایت اینطرفها گشته بیرنگ


برو ای گرگ دندان گرد بی ذات


به دست چون منی روزی شوی مات

 

علفخوارم که باشی گرگ هستی


تو یک خواننده ی بی ارگ هستی

 

نهاد آن ساز و تنبک را کناری

 

چنین گفتش به آن کودک به زاری


بیا آورده ام از کشور چین

 

برایت شبدر و ریحانِ دستچین

 

که گردد بیخود از خود قاطر و خر


بیا کن نوش جان و خانه هم بَر


به او گفتش چنین ای تیزدندان


عمل کردم گلو، من را نخندان


نمی خواهم از این اجناس چینی


ندارند چینیان انصاف و دینی


مگر دیوانه ام چینی به نوشم

 

که آسیبی رسد بر حلق و گوشم


همان بهتر خورند آن قاطر و خر

 

همی بینم خورد بر سنگشان سر

 

چنان حرصش درآورد میشِ دربند

 

که روی آورد بر لطفِ خداوند

 

دو دستش را به زاری برهوا کرد

 

شکایت اینچنین او از خدا کرد


خداوندا چه سود از خلق این سنگ


چرا سوراخِ آن را کرده ای تنگ

 

مگر اندازه ی من یادتان رفت


شده دلواپس آن چوپانِ بدبخت

 

تو والاتر ز ببر و شیر و فیلی


تو حاکم بر زمین و رود نیلی


به یک فرمان تو آن رود بشکافت


یهود از این ورش آنسوی آن تاخت

 

شکافی ده به یک لحظه دلِ سنگ


دلِ چوپان برای میش شد تنگ


که تا او را برم اکنون به آنجا


بخواهی ، میتوانی ای توانا


به او گفتش خدا بی ریشه و رگ


برو گم شو ز اینجا توله ی سگ

 

به من هم میزنی نیرنگ و حیله

 

فراهم آورید یک داغ میله

 

بگیرید و ببندیدش به یک دار


که تا عبرت شود بر مردم آزار


به داری بستن او را گوشه ی باغ

 

نمی دانم کجا رفت میله ی داغ


کزآن پس گرگ دیگر رفت از شهر


ندیدش هیچکس دیگر در آن دهر