Top gear

تخته گاز

 
خاطره3
نویسنده : امیرحسین - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳٠
 

میخوام یکی از اون خاطرات که کلی طرفدار داره بگم؛ تنها چند دقیقه از زندگی

من که عین فیلم سینمایی میمونه لامصب!نیشخند

این خاطرات ما عین توپ ترکوندن ، دوخاطره 1و2 رو قبلا منتشر کردم که

آدرساشون رو انتهای این مطلب میذارم.

خاطره شماره 3

عرض کنم به خدمتتون چند ماه پیش که ما تونستیم اخذ کنیم دیپلممان را،

با تعدادی از دوستای همکلاسی و تقیریبا صمیمی تصمیم گرفتیم بعنوان جشن

دیپلم و بحالت مجردی بریم بیرون و از یه ماه قبل از امتحان نهایی براش برنامه

ریزی کردیم که کی باید چی بیاره.

یکی از دوستای من که هنوزم خدمتش هستم واسمش حمید هست گفتش که

ماشین با من و بقیش با شما.خلاصه خلاصه اومد و هممون چپیدیم توی ماشین

و رفتیم به سمت چیتگر این آقا حمید که کارش خیلی درسته ، اول کارش روانجام

میده و بعد فکر میکنه

از انداختن ماشین توی چاله میگذرم ، سمت اتوبان تهران کرج اقا حمید با 150

تا پیچید جلوی کامیون(درجه حماقت رو بدونید) و از دنده عقب گرفتن توی

اتوبان تهران کرج هم بگذرم بهتره ، نه؟

خلاصه ما اشهدمون رو خوندیم اما عجلمون نرسیده بود و رسیدیم به مقصد.

رفیقا سریع 2 تا قلیون  آماده و چاق کردن ومشغول شدن. قل قل قل قل قل

.

اون ماه طرح جدید تصویب شده بود که استفاده از دخانیات توی محیط های

طبیعی ممنوعه ، همینطور که رفیقا مشغول بودن قل قل قل یهو گشت پارک رسید

(گشتشون هم دیدین چه خوفه ، آدم خودشو خراب میکنه میبینتشون)

و توی بلند گو گفت ، اهایی اونجا چه خبره!

رنگ حمید شد گچ:  .

چخبره اونجا ؟...............قهوه خونه راه انداختین؟

جمش کن آقا، جمش کن، ممنوعه ، جمش کن!

دوتا دوستای منم که حول شدن با لگد ، قلیونشون رو پرت کردن اونطرف.

هممون این شکلی بودیم:

 

تا اینکه گشت رفت و دوباره ، قل قل قل قل ...

صبح گذشت وعصر و همینطور قل قل قل قل و ما هم دورهمی مسخره بازی

در میاوردیم.

همینطوری که مشغول چرت و پرت گفتن و مسخره بازی بودیم یه سرباز

از اون دور داشت میومد،

لامصب همینطوری به ما نزدیک میشد ، نزدیک نزدیک، ونزدیکتر.

بعله داشت میومد سمت ما .

کفتم : یا ابوالفضل ، ارتش اومده باما بجنگه.(یا داعش؟)

سرباز رسید و اخمی توی صورتش ، چه هیبتی ، و عجیب به ما نگاه میکرد

چند ثانیه فقط ساکت بودیم و چشم تو چشم نگاه هم میکردیم.

ما سربازو نگاه میکردیم  و اونم مارو نگاه میکرد، خلاصه یه وضعیت 6 نفری

و جنگی-نظامی پیش اومد.

توی دست اون اهریمن یدونه نایلون بود که سفت گرفته بودش.

انگار که چیز مهمی توش بود.

ازخودش جدا نمیکرد.محکم گرفته بود و ول نمیکرد.

اونروز پنجشنبه بود اما پرنده پر نمیزد از شانس گه ما.

دستشو کرد توی نایلون.گفتم تموم شد ، اسلحست ، یا مولا ؛ الحمدالله ، اشهد ان لا

 اله ...

نایلون رو آورد بالا و دستش رو کرد توش ، یه چیز بزرگ توی نایلون بود

یهو کشید بیرون و ما:        یا خدا

گفت بچه ها:

.

.

.

.

.

.

آتیش دارین ، این قلیون منم چاق کنین. نشست کنارمون گفت آخیش

دنبال جا میگشتم، چه گرمه نه ؟ راستی یه سهمیه غذا بهم دادن

بفرما ، بفرما ، آقا شما بفرما........ ما: ممنون نوش جان.

دمتون گرم قاشق دارین؟

گفت اصن از پادگان میام دیگه خونه حال نمیده میام اینجا یه قلیونی چاق میکنم

ودیگه خونه نمیرم.

سرباز مملکت ، شد پسر خاله .

------------------------------------------------------------------

خاطره شماره 2

http://amirhosein76happy.persianblog.ir/post/196/

خاطره شماره 1

http://amirhosein76happy.persianblog.ir/post/169/