Top gear

تخته گاز

 
خاطره2
نویسنده : امیرحسین - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٢
 

همتون از دوران تحصیلتون خاطره های زیادی دارین.

منم همینطور ، فقط بعضی هاشو که یادم میفته ادرنالین خونم میره بالا

وهورمون کورتیزول زیادی توی بدنم زیرو رو میشه.

یادمه که توی مدرسه راهنمایی بودم.

اون موقع صف میبستن و همه باید می ایستادن تا بزارن بریم تو.

من یه رفیق کچل و طبق معمول کله خر داشتم.

خوراکش این بود که یکیو بزنه و فرار کنه.

اون روز گیرداده بود به من.

وقتی زنگ خورد رفتم سر صف و همه بچه ها داشتن میومدن

توی اون هیری ویری ، اون رفیق نامرد ، نارفیق اومد یکی

خابوند پس کله منه از خدا بیخبر.

پیراهن خاکستری تنش بود و داشت به سمت عقب فرار میکرد

گفتم نامرد منو میزنی؟

همونطور که همتون فکر میکنین افتادم دنبالش. نامرد اصابمو خط خطی کرده بود.

وقتی رسیدم بهش ، اون پشتش به من بود.

نمیدونم چطور اینقدر زود بهش رسیدم ، نمیدونم چرا در نمیرفت

حواسش به عقب نبود.و دسسسسسستمو بردم بالا و آوردم پاییین

گفت((( شالپ))) بععله جاتون خالی یه پس گردنی صدا دار و اب دار زدم بهش

که کف دست خودم درد گرفت.

احساس عجیبی داشتم، کف دستم درد گرفته بود و توی این فکر بودم که چطوری

تا آخر از دستش جون سالم بدر ببرم ، مخصوصا با این پسی که بهش زده بودم

به خونم تشنه شده بود.

هنوز پشتش به من بود.

همکلاسیام همههه منو نگاه میکردن و خوراکی که میخوردن تو دهنشون نمیچرخید

(مات و مبهوت منو نگاه میکردن)

منم گفتم دیدین حالشو گرفتم و نیشم باز بود.

کمی اینطرف و بعد اونطرفو نگاه کردم. چقدر این بچه ها منو عجیب نگاه میکردن

آخه من که کاری نکردم .

خلاصه اینکه یجای کارم حسابی میلنگید آخه مدرسمون تقریبا 800 نفر بود

این 800 نفر ساکت بودن و با 1600 تا چشم منو نگاه میکردن.

یخورده خودمو جمو جور کردم و به اون رفیقم که هنوز پشتش به من بود نگاه کردم

ای بابا این چرا لباسش یه رنگ دیگس.

بععععله ، دیدم ای دل غافل

من آقای ناظم رو پس گردنی زده بودم

چشمتون روز بد نبینه برگشت و دستمو گرفت و گفت منو میزنی؟

من :   آقا غلط کردم.

آقا آقا.

آقا بخدا اشتباه شده.

و همینطور گفتم.

(در اینجا نمیتونم نام ناظم رو بیارم ولی فامیلیش خوب یادمه،اگه این مطلبو میخونی

من خیلی نوکرم آقای ناظم ، خیلی گلی)

بنده ی خدا که منو میشناخت ولم کردم ، منم چند بار ازش عذر خواهی کردم

اما خودم میدونستم فایده نداره جلو 800 نفر ری*م به شخصیتش.

هروقت بهم میرسید یکی میخوابوند تو گوشم و میگفت منو میزنی؟

منم جز خندیدن نمیتونستم کاری بکنم.

گفتم بزن ، بزن که حق داری.

اینم یکی دیگه از خاطرات مهیج من.ازین اتفاقا زیاد برام افتاده بعدا دوباره مینویسم.

اولین خاطرم بانام فقط خودتون اسکلین رو قبلا منتشر کردم روش کلیک کنین تا بتونین

بخونین: فکر کردی فقط خودت اسکلی؟کلیک